حجاب و حضور زنان در جامعه

پيغمبر اكرم زنان را اجازه میداد كه به خاطر حاجتی كه دارند بيرون روند و كار خويش را انجام دهند . سوده دختر زمعه ، همسر رسول خدا زنی بلند بالا بود . يك شب با اجازه رسول خدا از خانه به خاطر كاری بيرون آمد با اينكه شب بود عمر بن الخطاب سوده را به خاطر بلند بالائيش شناخت
عمر در اين جهت تعصب شديدی داشت و همواره به پيغمبر توصيه میكرد اجازه ندهد زنانش بيرون روند . عمر با لحن خشنی به سوده گفت : تو خيال كردی كه ما ترا نشناختيم ؟ ! خير شناختيم . پس از اين در بيرون آمدن خود دقت بيشتری بكن . سوده از همانجا مراجعت كرد و ماجرا را به عرض رسول خدا رساند در حالی كه رسول خدا مشغول شام خوردن بود و استخوانی در دستش بود . طولی نكشيد كه حالت وحی بر آنحضرت عارض شد . پس از بازگشت به حالت عادی فرمود : " « انه قد اذن لكن ان تخرجن لحوائجكن » " . يعنی اجازه داده شد به شما كه اگر حاجتی داريد بيرون رويد
آنچنانكه مجموعا از تواريخ و نقلهای حديثی بر میآيد ، در ميان صحابه رسول خدا ، عمر بن الخطاب - همچنانكه مقتضای طبيعتهائی خشك و خشن از طراز اوست - در مورد زنان فوق العاده سختگير و طرفدار خانهنشينی كلی آنها بوده است
جاحظ در " البيان و التبيين " جلد 2 صفحه 90 و جلد 3 صفحه 155 از عمر نقل میكند كه : " اكثروا لهن من قول " لا " فان " نعم " ليضربهن علی المسألة يعنی بيشتر به زنها " نه " بگوئيد . زيرا " بلی " آنانرا در خواهش جریتر میكند "
در تفسير كشاف ذيل آيه 53 سوره احزاب مینويسد : " عمر خيلی علاقهمند بود كه زنان رسول خدا در پرده باشند و بيرون نروند ، زياد اين مطلب را به ميان میگذاشت . به زنان پيغمبر میگفت : اگر اختيار با من بود ، چشمی شما را نمیديد . يك روز بر آنان گذشت و گفت آخر شما با ساير زنان فرق داريد همچنانكه شوهر شما با ساير مردان فرق دارد . بهتر است به پرده در شويد . زينب همسر رسول خدا گفت : پسر خطاب ! وحی در خانه ما نازل میشود و آنگاه تو نسبت به ما غيرت میورزی و تكليف معين میكنی ؟ ! "
در سنن ابن ماجه " باب ماجاء فی البكاء علی الميت " حديث شماره 1587 مینويسد : " رسول خدا در تشييع جنازهای شركت كرد . زنی از كسان متوفی شركت كرده بود . عمر بر آن زن نهيب زد . رسول خدا فرمود : ولش كن ای عمر ! چشم گريان و دل داغدار و عهد قريب است "
از اينگونه جريانها در تاريخ زندگی عمر زياد يافت میشود . حتی نقل كردهاند كه : " عاتكه ، همسر عمر ، دائما با او برای رفتن به مسجد در كشمكش بود
عمر نمیخواست او شركت كند اما او اصرار داشت شركت كند . عاتكه نمیخواست نهی شوهرش را تمرد كند ، عمر هم نمیخواست نهی صريح كند ، دلش میخواست وقتی كه در مقابل تقاضای عاتكه سكوت میكند ، عاتكه به مسجد نرود . اين بود كه در مقابل درخواست عاتكه سكوت میكرد و لب از لب نمیجنبانيد . اما عاتكه میگفت به خدا قسم مادامی كه صريحا نهی نكنی خواهم رفت و میرفت
در صحيح بخاری از ابن عباس نقل میكند كه گفت : " سخت مايل بودم فرصت مناسبی به چنگ آورم و از عمر بپرسم آن دو زن كه در قرآن درباره آنان آمده است : " « ان تتوبا الی الله فقد صغت قلوبكما »" كيانند ؟ تا آنكه در سفر حج همراه او شدم .
يك روز فرصتی پيش آمد ، ضمن اينكه آب وضو روی دستش میريختم گفتم يا اميرالمؤمنين ! آن دو زن كه خداوند در قرآن به آنها اشاره میكند و میفرمايد : " « ان تتوبا الی الله فقد صغت قلوبكما »" كدامند ؟ گفت : عجب است از تو كه چنين پرسشی میكنی . آنها عايشه و حفصه میباشند
آنگاه خود عمر داستان را اينچنين تفصيل داد : من و يكی از انصار در قسمت بالای شهر مدينه كه با مسجد و مركز مدينه فاصله داشت منزل داشتيم . من و او با هم قرار گذاشته بوديم به نوبت ، يك روز در ميان ، هر كدام از ما به مسجد و مركز مدينه برويم و اگر چيز تازهای رخ داده بود به اطلاع ديگری برسانيم
ما مردم قريش تا در مكه بوديم بر زنان خويش مسلط بوديم ، اما مردم مدينه برعكس بودند ، زنان آنان بر ايشان تسلط داشتند . تدريجا اخلاق زنان مدينه در زنان ما اثر كرد . يك روز من به همسرم خشم گرفتم . او برخلاف انتظار ، جواب مرا پس داد
گفتم : جواب مرا پس میدهی ؟ ! گفت : خبر نداری كه زنان پيغمبر رويشان با او باز است و با او يك و دو میكنند و گاه يكی از آنان يك روز تمام با پيغمبر قهر میكند
از شنيدن اين سخن سخت ناراحت شدم گفتم به خدا قسم كسی كه با پيغمبر چنين كند بدبخت شده است . فورا لباس پوشيدم و آمدم به شهر و بر دخترم حفصه وارد شدم ، گفتم شنيدهام شما گاهی يك روز تمام پيغمبر را ناراحت میكنيد . گفت : بلی . گفتم : دختركم ! بيچاره شدی . چه اطمينانی داری كه خداوند به خاطر پيامبرش بر تو خشم نگيرد ؟ دختركم ! از من بشنو : بعد از اين نه با پيغمبر تندی كن و نه از او قهر كن . هر چه میخواهی به خودم بگو اگر میبينی رقيبت ( عايشه ) از تو زيباتر است ناراحت نباش
قضيه گذشت . در آن ايام ما نگران حمله غسانيها از جانب شام بوديم : شنيده بوديم آنان آماده حمله به ما هستند . يك روز كه نوبت رفيق انصاری بود و من در خانه بودم ، شب هنگام ديدم در خانه مرا محكم میكوبد و میگويد : او در خانه است ؟ من سخت در هراس شدم . آمدم بيرون . گفت حادثه بزرگی رخ داده . گفتم : غسانيها حمله كردند ؟ گفت : نه ، از آن بزرگتر . گفتم : چه شده ؟ گفت : پيامبر زنان خويش را يكجا ترك گفته است! گفتم بيچاره شد حفصه . قبلا پيشبينی میكردم و به خود حفصه هم گفتم
صبح زود لباس پوشيدم و برای نماز صبح به مسجد رفتم و با پيامبر نماز جماعت خواندم . پيامبر بعد از نماز به اتاق مخصوصی كه به خودش تعلق داشت رفت و از همه كنارهگيری كرد . من به سراغ حفصه رفتم . میگريست
گفتم چرا میگريی ؟ به تو نگفتم اين قدر پيامبر را آزار ندهيد ؟ ! خوب ، آيا شما را طلاق داد ؟ گفت : نمیدانم . همين قدر میدانم از همه كنارهگيری كرده است . آمدم به مسجد نزديك منبر پيامبر ديدم گروهی گرد منبر جمع شده میگريند . قدری با آنها نشستم . چون خيلی ناراحت بودم رفتم به طرف اتاق پيغمبر . يك سياه دم در بود . گفتم به پيغمبر بگو : عمر اجازه ورود میخواهد . رفت و برگشت و گفت : گفتم اما پيغمبر سكوت كرد برگشتم و رفتم ميان مردمی كه گرد منبر را گرفته بودند . مدتی نشستم نتوانستم آرام بگيرم . دو مرتبه آمدم و به دربان گفتم برای عمر اجازه بگير
رفت و برگشت و گفت : از پيغمبر برايت اجازه خواستم ، اما پيغمبر سكوت كرد . برای سومين بار رفتم ميان مردمی كه گرد منبر جمع بودند و از ناراحتی پيغمبر ناراحت بودند . باز هم نتوانستم آرام بگيرم . نوبت سوم آمدم و به وسيله آن دربان سياه اجازه ورود خواستم . غلام رفت و برگشت و گفت باز هم پيغمبر سكوت كرد . مأيوسانه مراجعت كردم . ناگهان فرياد همان دربان سياه را شنيدم كه مرا میخواند . گفت : بيا كه پيغمبر اجازه داد . وقتی كه وارد شدم ، ديدم پيغمبر بر روی شنها به پهلو خوابيده و بر يك متكا از ليف خرما تكيه كرده سنگريزهها بر جسمش اثر گذاشته است
سلام كردم . ايستادم و گفتم : يا رسول الله ! میگويند همسران خويش را طلاق دادهای ، راست است ؟ گفت : نه . گفتم : الله اكبر . همانطور كه ايستاده بودم شروع كردم به سخن گفتن و مقصودم اين بود سر شوخی را باز كنم . گفتم : يا رسول الله ! ما مردم قريش تا در مكه بوديم بر زنان خويش مسلط بوديم ، آمديم به اين شهر و از بخت بد ، زنان اين شهر بر مردانشان تسلط داشتند . پيامبر از شنيدن اين جمله تبسمی كرد . به سخن خودم ادامه دادم و گفتم : من قبلا به دخترم حفصه گفته بودم كه اگر عايشه از تو قشنگتر و محبوبتر است ناراحت نباش . بار ديگر پيغمبر تبسم كرد . چون ديدم تبسم كرد نشستم ، به اطراف نگاه كردم هيچ چيزی در آنجا به چشم نمیخورد جز سه تا پوست گوسفند . گفتم : يا رسول الله ! دعا كن خداوند به امت تو توسعه عنايت فرمايد آنچنانكه فارس و روم غرق در نعمتند . پيغمبر كه تكيه كرده بود فورا نشست ، فرمود : اينها دليل لطف خدا نيست . آنها نعمتهای خويش را در همين دنيا از خدا گرفتهاند . گفتم : از گفته خودم پشيمانم . برای من طلب مغفرت كن
از اين پس پيغمبر يك ماه از زنان خويش دوری جست ، بدان جهت كه رازی را حفصه نزد عايشه آشكار كرده بود . ( نه بدان جهت كه عمر میپنداشت كه چون زنان پيغمبر زبان دراز شده بودند و پيغمبر را ناراحت میكردند و پيغمبر در مقابل آنها سكوت میكرد ) . بعد از يك ماه پيغمبر نزد . زنان خويش برگشت . آيه تخيير نازل شده بود كه هر كدام از همسران رسول خدا از ادامه همسری ناراضی هستند پيغمبر آنها را در نهايت خوشی ، با كمك فراوان مالی در كارشان آزاد بگذارد ، هر جا میخواهند بروند ، و با هر كس میخواهند ازدواج كنند و هر كدام مايلند با همين وضع فقيرانه بسازند به زندگی با پيغمبر ادامه دهند . همه آنها در كمال رضايت گفتند : ما خدا و پيغمبر را انتخاب میكنيم و افتخار همسری رسول خدا را از دست نمیدهيم "
این داستان و داستانهای دیگر نشانه ی کوچکی از مخالفتهای عربها با پیامبر در زمان صدر اسلام در مورد زنان است . زنانی که در جاهلیت عرب هیچ گونه ارزش و اعتباری نداشتند و اسلام آنها را همان گونه که شایسته آنها بود قدر و منزلت بخشید